مرتضى راوندى
776
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
انقلاب اقتصادى ، انقلاب فكرى و اخلاقى را نيز بهمراه داشت . انديشهء آدمى در جوامع غرب ، تا قبل از نهضت بورژوازى ، سخت جامد و قشرى بود و رنگ و بوى خرافى داشت . ولى از آن پس ، طرز فكر دگرگون گرديد و آدمى بر آن شد كه هيچ مطلب و موضوعى را به تقليد و تعبد نپذيرد بلكه در پيرامون پديدههاى گوناگون زندگى شخصا به مطالعه و تحقيق پردازد و براى حل مشكلات گوناگون ، بجاى استمداد از ماوراء الطبيعه ، از علم ، منطق و استدلال يارى طلبد . دكارت با بنيان نهادن روش جديد خود ، كه شك دستورى « 1 » بود ، « ذهن خود را از انديشهها و افكار پيش ساخته تهى كرد و براى درك حقيقت ، نخست در وجود خويش ترديد كرد و پس از تأمل ، گفت : « من هستم ، چون فكر مىكنم . » به اين ترتيب اعتماد و اعتقاد به خود ، به « فلسفهء اصحاب اصالت عقل » « 2 » و استدلال منتهى مىشود . منتسكيو در سال 1748 ، در كتاب روح القوانين ، كه از شرايط اقتصادى و اجتماعى زمان الهام گرفته ، سعى مىكند ثابت كند كه « براى هر جامعهاى قوانينى وجود دارد كه منوط و مشروط به محيط جغرافيايى ، اجتماعى و برتر از ارادهء حكومتها و افراد انسانى است . . . و هيچ سلطان و شهريار خودكامهاى نمىتواند برضد آنها كارى بكند ؛ بر همان منوال كه كس را توان دگرگون ساختن قوانين و نواميس اختران نيست . » « 3 » « اگر مونتسكيو بوسيلهء آزاديخواهى و آزادانديشى و در پرتو روحيهء انتقادى خود ، به جريان آن عصر مرتبط مىگردد ، فلسفهء اصحاب اصالت عقل و استدلال ، معاصران خود را برپايهء ارجاعهاى خود به تاريخ و به يارى نوعى فلسفهء اصحاب تجربه ، تعديل مىكند . بالعكس ، ديگر فلاسفهء قرن هجدهم ، چون ولتر ، دالامبر ، اصحاب دايرة المعارف و بعدها كوندورسه ، فلسفهء اصحاب اصالت عقل و استدلال را در اذهان و افكار شدت وحدت مىبخشند . تحولى مشابه در بريتانياى كبير ، در زمينهاى تجربىتر ، به دنبال بيكن و با ظهور لاك و ديگران ، و در هلند با ظهور اسپينوزا و بيل « 4 » ، به وقوع مىپيوندد . تأثير و نفوذ اسپينوزا در فلاسفهء قرن هجده و در ولتر عظيم و شايان توجه است . با ظهور روسو ، عصيان انديشه ، با عصيان احساسات ، توأم مىگردد ؛ بدانسان كه انسان متجدد به قدرت مطلقهء خود مؤمن است . وى هم ، به صفا و نيكى مطلقهء طبيعت ايمان دارد و مىگويد : آدمى نيك و مهربان است و اگر به بدى مىگرايد ، اين جامعه است كه وى را تباه مىكند . اين پيام كه جميع سنتهاى فلسفهء باختر زمين عصر باستان و دوران مسيحيت را ، در باب عدم كمال جبلى آدمى ، باژگونه مىسازد ، تا اندازهاى برپايهء عصر خود توجيه و توضيح مىپذيرد . اگر روسو مىتواند بگويد كه اين جامعه است كه افراد بشر را به تباهى مىاندازد ، سبب ، آن است كه اجتماعى كه در برابر ديدگان وى بود ، بواقع ، تا حد كفايت ، تباه شده و تباهكننده ، فاسد و مفسد بود . روسو وجود شر و بدى را انكار نمىكند ؛ ولى وى را عقيده
--> ( 1 ) . doute methodique ( 2 ) . rationalisme ( 3 ) . تاريخ اقتصادى ( بررسى در روابط نهادهاى . . . ) ، پيشين . ص 52 . ( 4 ) . Bayle